محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3386

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ننهاد و چون سحرگاه شد ياران خويش را بياراست و گروههاى خويش را مرتب كرد و سالاران معين كرد ، سفيان بن يزيد بن مغفل ازدى را بر پهلوى راست خويش نهاد . على بن مالك جشمى برادر ابو الاحوص را بر پهلوى چپ نهاد عبد الرحمن ابن عبد الله را كه برادر مادرى بوى بود بر سواران گماشت ، شمار سوارانش اندك بود كه همه را به خويش پيوست كه در پهلوى چپ و در قلب بودند ، فضيل بن لقيط را به پيادگان گماشت ، پرچم وى به دست مزاحم بن مالك بود . گويد : و چون صبح دميد ، در تاريكى با كسان نماز كرد ، آنگاه بيامد و آنها را به صف كرد و سران مردم چهار ناحيهء كوفه را به جاى خودشان نهاد سالار پهلوى راست را به پهلوى راست فرستاد و سالار پهلوى چپ را به پهلوى چپ فرستاد سالار پيادگان را به پيادگان پيوست كه در وسط سپاه بود . گويد : آنگاه ابراهيم پياده شد و به راه افتاد و به كسان گفت : « پيش روى كنيد » و كسان با وى آهسته آهسته پيش رفتند تا بر تپهء بزرگى بالا رفتند كه مشرف بر سپاه حريف بود كه بر آن نشست ، از حريفان يكى حركت نكرده بود ، پس عبد الله بن زهير سلولى را كه بر اسب خويش بود و اسبش نا آرام بود فرستاد و گفت : « بر اسب خويش نزديك شو و خبر اينان را براى من بيار . » گويد : عبد الله برفت و از پس اندك مدتى بيامد و گفت : « قوم با حيرت و نوميدى برون آمده‌اند ، يكى از آنها مرا بديد و ناسزايى كه به من گفت چنين بود : « آهاى ! شيعهء ابو تراب ، شيعهء مختار دروغ پيشه » گفتمش : « آنچه ميان ما و شما هست از ناسزاگويى برتر است » گفت : « اى دشمن خدا ما را بچه مىخوانيد ؟ شما بدون امام جنگ مىكنيد . » گفتم : « نه ، بلكه به طلب خونيهاى حسين پسر پيمبر خدا مىجنگيم عبيد الله ابن زياد را كه پسر پيمبر خدا و سرور جوانان اهل بهشت را كشته به ما بدهيد تا او را